تبليغاتX
شبانه روزی های یک آدم فضایی !
دفترچه یادداشت ِ مجازی ِ یکی که خودشم نمیدونه چی باید بنویسه !
آدم فضایی ،

مــــــُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:9  توسط آدم فضایی ِ S-08 

در قدیم ، بت پرست ها یه بت ِ بزرگ داشتن و ده ها بت ِ کوچیک .

که برای مشکلت ِ کوچیک مسلما می رفتن پیش ِ بت های کوچیک و برای مشکلات ِ بزرگ ، پیش ِ بت ِ بزرگ !

ما هم یه خدا داریم و هزاران پیامبر و 12 تا امام و هفت هشتا آدم ِ نزدیک به اونا .

تقسیم کن مشکلاتت رو و بعد برو بهشون مراجعه کن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:23  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

اسلام میگه خدا صانعه و انسان مصنوع ِ اونه .

پس بدون ِ هیچ شک و شبهه ای ، به دلیل ِ رابطه ی خاص بین ِ صانع و مصنوع ،

خدا آدما رو دوست داره .

ببینم !

توی زندگیت تا حالا نشده خودت با دستای خودت چیزی رو بسازی اما بعدش ازش متنفر بشی ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:20  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

انسان ها ناخواسته متولد میشن .

۹۹ ٪ زندگیشون با توجه به خانواده و فرهنگ ِ جامعه ی اطرافشون * ساخته میشه .

بر اون اساس ، نیاز هاشون شکل میگیره و اونا باید برای ادامه ی حیات ، نیاز هاشون رو بر آورده کنن .

دیر یا زود ، نا خواسته از این دنیا میرن .

اسلام میگه خدا ظالم نیست . گاهی اگه به بعضی حرفا اشاره نشه بهتر از اینه که بر عکسش گفته بشه .

 

* محیط اطرافشون هم بدون ِ پرسش از اونا ساخته و پیرایش شده .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:39  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

تهران ، شهر تضاد هاست .

در این ور ِ خیابون ، مردی دراز کشیده و معلوم نیست مرده است یا زنده .

اون ور ِ خیابون ، خانومی نگران ِ گوشه ی ناخن ِ ۲۰ هزار تومنیشه که مبادا بکشنه .

تو این سر ِ شهر ، پسری داره با مهر ِ خانواده بزرگ میشه و تبدیل به یه آدم ِ سالمی میشه که بزرگ ترین مشکلش ، انتخاب ِ ماشینیه که پاپا می خواد براش بخره .

اون سر ِ شهر ، دختری داره محبت ِ ندیده ی دوران ِ کودکیش رو از مردای ماشین سوار طلب می کنه .

اینجاست پایتخت ِ تنها کشور ِ مسلمونی که شیعه می پرورد !

کشوری که بوی مهدی می دهد !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 22:31  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

دختری رو دیدم

با موهای درست کرده و شلوار بگی !

بحث بر سر خودکشی بود . ایشون در کمال اعتماد به نفس این جملات رو ایراد کردن :

خیلی کلاس داره که آدم عاشق بشه ، بعد اگه دلش شکست ، به خاطر ِ عشقش ، خودکشی کنه !

خب ، راستش من برای این مرفه ِ بی درد احساس تاسف ِ شدید می کنم !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 3:36  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

دنیا پر است از پیرمرد هایی که تمام عمرشون رو صرف ِ در آوردن ِ پول کردن

به همراه پیرزن هایی که تمام عمرشون رو صرف ِ خرج کردن ِ پول اونا کردن !

به تمام  ِ آرزوهای جوونیشون رسیدن اما هیچ وقت نفهمیدن و باز هم واسه زندگی زور زدن !

آخرش هم اگه ازشون بپرسی که آیا شما خوشبختی ؟

سریعا جواب میده که نه !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 2:12  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

دخترکی رو دیدم که روزی ۲ ساعت برای موهاش وقت تلف می کرد

۱ ساعت هم صرف ِ صورتش می کرد تا مبادا یه دونه مو ، روی صورتش باقی بمونه !

تمام دنیاش خلاصه شده توی موبایل و دوستِ مذکرش !

اگر هم بهش بگی احمقی ، به هم میریزه و به مینی ژوپ ِ مامانش پناه می بره !

اینه نسل جدید ِ انقلاب ،

اینه نسلی که در صورت جنگ ، می خواد از مزر و بومش دفاع کنه !

اشتباه از کجاست ؟

یا شاید هم اشتباه از ماست که نگاه می کنیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:42  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

توی یه باغ ،

لا به لای شاخه های یکی از درخت ها ، دو نفر طنابشون رو گره زده بودن

دست راستی ، پسرک ِ کوچیکی بود که داشت تاب بازی می کرد .

و دست چپی ، آدمی بود که داشت خودش رو دار می زد .

یکی بی خبر از ظلم و بی عدالتی دنیا ،

و دیگری بی خبر از شادی های دنیا !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:8  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

پسرکی رو دیدم تو خیابون .

به سر و وضع ِ نسبتا آشفته اش می اومد که واسه خریدن ِ ساندویچی که تو دستشه ،

به چیزی بیشتر از خواهش از پدرش روی آورده !

با این حال بازم داشت به گربه ی لاغر ِ کنار ساندویچ فروشی ، غذا می داد و نازش می کرد .

چرا خدا از این کارا نمی کنه ؟

چرا نمی آد یه دست رو سرمون بکشه ؟

اون گربه هه برای اون پسر ، مسافر ِ یه ایستگاه بود اما ما برای خدا نقش مهم تری رو بازی می کنیم ، 

با این حال بازم درمونده ایم !

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 5:43  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

دخترکی رو دیدم که تمام دوران کودکیش رو عروسک بازی می کرد .

روز های اول ، عروسک ها رو دوست داشت و باهاشون مهربون بود ،

موهاشون رو شونه می کرد و نازشون می کرد .

چند سال که گذشت ، دختر باز هم همون آدم بود .

اما اینبار دیگه مهربون نبود !

موهای عروسکا رو می کشید ، می زد تو گوششون و پرتشون می کرد این ور اون ور !

میذاشتشون رو زمین و از روشون با دمپایی ِ پاشنه بلند ِ مادرش رد می شد !

ما آیا تنها عروسک های یک خدا نیستیم ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 1:32  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

یکی رو دیدم که داشت جیغ می کشید .

صداش نمی اومد اما داشت با تمام قدرت دستهاش رو تکون می داد و دهنش رو باز می کرد .

یه لحظه خواستم برم کمکش کنم اما گفتم وایسم تا ببینم بعد ِ این می خواد چی کار کنه !

آیا خدا هم همین جوری فکر می کنه ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 23:40  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

من امروز یه آدم رو دیدم !

یکی که خدا رو دو دستی چسبیده بود و هیچ کاری نمی کرد .

بَست نشسته بود و هی عربی بلغور می کرد .

هی با یه دست می زد تو سرش و با یه دست دیگه کتاب دعاش رو نگه داشته بود .

این همه بد بختی می کشید تا شاید اونی که به عنوانِ ارحمن الراحمین قبولش داره ، یه ریزه از گناهای قبلیش رو ببخشه !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 18:24  توسط آدم فضایی ِ S-08  | 

۱- ورود به بلاگفا

۲- رفتن به قسمت ِ ثبت وبلاگ جدید

۳- پر کردن گزینه ها

۴- ورود به قسمت مدیریت

 

به همین آسونی یه وبلاگ ساخته میشه !

به هیچ سلام و خدافظی ای هم نیاز نیس ! نه اون قدر کلیشه ای هستم که سلام کنم و نه اون قدر احمق که اول ِ کار خدافظی کنم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 5:29  توسط آدم فضایی ِ S-08  |