مــــــُــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
که برای مشکلت ِ کوچیک مسلما می رفتن پیش ِ بت های کوچیک و برای مشکلات ِ بزرگ ، پیش ِ بت ِ بزرگ !
ما هم یه خدا داریم و هزاران پیامبر و 12 تا امام و هفت هشتا آدم ِ نزدیک به اونا .
تقسیم کن مشکلاتت رو و بعد برو بهشون مراجعه کن !
پس بدون ِ هیچ شک و شبهه ای ، به دلیل ِ رابطه ی خاص بین ِ صانع و مصنوع ،
خدا آدما رو دوست داره .
ببینم !
توی زندگیت تا حالا نشده خودت با دستای خودت چیزی رو بسازی اما بعدش ازش متنفر بشی ؟
۹۹ ٪ زندگیشون با توجه به خانواده و فرهنگ ِ جامعه ی اطرافشون * ساخته میشه .
بر اون اساس ، نیاز هاشون شکل میگیره و اونا باید برای ادامه ی حیات ، نیاز هاشون رو بر آورده کنن .
دیر یا زود ، نا خواسته از این دنیا میرن .
اسلام میگه خدا ظالم نیست . گاهی اگه به بعضی حرفا اشاره نشه بهتر از اینه که بر عکسش گفته بشه .
* محیط اطرافشون هم بدون ِ پرسش از اونا ساخته و پیرایش شده .
در این ور ِ خیابون ، مردی دراز کشیده و معلوم نیست مرده است یا زنده .
اون ور ِ خیابون ، خانومی نگران ِ گوشه ی ناخن ِ ۲۰ هزار تومنیشه که مبادا بکشنه .
تو این سر ِ شهر ، پسری داره با مهر ِ خانواده بزرگ میشه و تبدیل به یه آدم ِ سالمی میشه که بزرگ ترین مشکلش ، انتخاب ِ ماشینیه که پاپا می خواد براش بخره .
اون سر ِ شهر ، دختری داره محبت ِ ندیده ی دوران ِ کودکیش رو از مردای ماشین سوار طلب می کنه .
اینجاست پایتخت ِ تنها کشور ِ مسلمونی که شیعه می پرورد !
کشوری که بوی مهدی می دهد !
با موهای درست کرده و شلوار بگی !
بحث بر سر خودکشی بود . ایشون در کمال اعتماد به نفس این جملات رو ایراد کردن :
خیلی کلاس داره که آدم عاشق بشه ، بعد اگه دلش شکست ، به خاطر ِ عشقش ، خودکشی کنه !
خب ، راستش من برای این مرفه ِ بی درد احساس تاسف ِ شدید می کنم !
به همراه پیرزن هایی که تمام عمرشون رو صرف ِ خرج کردن ِ پول اونا کردن !
به تمام ِ آرزوهای جوونیشون رسیدن اما هیچ وقت نفهمیدن و باز هم واسه زندگی زور زدن !
آخرش هم اگه ازشون بپرسی که آیا شما خوشبختی ؟
سریعا جواب میده که نه !
۱ ساعت هم صرف ِ صورتش می کرد تا مبادا یه دونه مو ، روی صورتش باقی بمونه !
تمام دنیاش خلاصه شده توی موبایل و دوستِ مذکرش !
اگر هم بهش بگی احمقی ، به هم میریزه و به مینی ژوپ ِ مامانش پناه می بره !
اینه نسل جدید ِ انقلاب ،
اینه نسلی که در صورت جنگ ، می خواد از مزر و بومش دفاع کنه !
اشتباه از کجاست ؟
یا شاید هم اشتباه از ماست که نگاه می کنیم !
لا به لای شاخه های یکی از درخت ها ، دو نفر طنابشون رو گره زده بودن
دست راستی ، پسرک ِ کوچیکی بود که داشت تاب بازی می کرد .
و دست چپی ، آدمی بود که داشت خودش رو دار می زد .
یکی بی خبر از ظلم و بی عدالتی دنیا ،
و دیگری بی خبر از شادی های دنیا !
به سر و وضع ِ نسبتا آشفته اش می اومد که واسه خریدن ِ ساندویچی که تو دستشه ،
به چیزی بیشتر از خواهش از پدرش روی آورده !
با این حال بازم داشت به گربه ی لاغر ِ کنار ساندویچ فروشی ، غذا می داد و نازش می کرد .
چرا خدا از این کارا نمی کنه ؟
چرا نمی آد یه دست رو سرمون بکشه ؟
اون گربه هه برای اون پسر ، مسافر ِ یه ایستگاه بود اما ما برای خدا نقش مهم تری رو بازی می کنیم ،
با این حال بازم درمونده ایم !
روز های اول ، عروسک ها رو دوست داشت و باهاشون مهربون بود ،
موهاشون رو شونه می کرد و نازشون می کرد .
چند سال که گذشت ، دختر باز هم همون آدم بود .
اما اینبار دیگه مهربون نبود !
موهای عروسکا رو می کشید ، می زد تو گوششون و پرتشون می کرد این ور اون ور !
میذاشتشون رو زمین و از روشون با دمپایی ِ پاشنه بلند ِ مادرش رد می شد !
ما آیا تنها عروسک های یک خدا نیستیم ؟!
صداش نمی اومد اما داشت با تمام قدرت دستهاش رو تکون می داد و دهنش رو باز می کرد .
یه لحظه خواستم برم کمکش کنم اما گفتم وایسم تا ببینم بعد ِ این می خواد چی کار کنه !
آیا خدا هم همین جوری فکر می کنه ؟
یکی که خدا رو دو دستی چسبیده بود و هیچ کاری نمی کرد .
بَست نشسته بود و هی عربی بلغور می کرد .
هی با یه دست می زد تو سرش و با یه دست دیگه کتاب دعاش رو نگه داشته بود .
این همه بد بختی می کشید تا شاید اونی که به عنوانِ ارحمن الراحمین قبولش داره ، یه ریزه از گناهای قبلیش رو ببخشه !
۲- رفتن به قسمت ِ ثبت وبلاگ جدید
۳- پر کردن گزینه ها
۴- ورود به قسمت مدیریت
به همین آسونی یه وبلاگ ساخته میشه !
به هیچ سلام و خدافظی ای هم نیاز نیس ! نه اون قدر کلیشه ای هستم که سلام کنم و نه اون قدر احمق که اول ِ کار خدافظی کنم !